بيا ساقي
امروز از معشوقه خياليم نه شنيدم خيلي روش حساب باز كرده بودم كه لااقل اين يكي پشتم رو خالي نكنه كه كرد. اصلاَ امروز از هر كي كه بگي نه شنيدم از دوست و همكار و خانواده!! نميدونم چي بنويسم اصلاَ تمركز ندارم حالم اصلاَ خوب نيست نميدونم براي چي زنده ام براي چي نفس مي كشم اين همه تلاش كردن و سختي كشيدن براي چيه؟! اين همه ناكامي براي چيه؟! باور كن كم آوردم، بي انگيزه شدم، جرات اونكاري رو كه بايد بكنم رو ندارم ديگه خسته شدم ميخوام راحت باشم. كدوم آسايش؟ كدوم آرامش؟ حتما بايد يه آدم شارلاتان و عوضي باشم تا بهم بها بدن؟ حتماَ بايد اونكاري رو ازش منع شديم بكنم؟ حتماَ بايد راه نادرست رو برم؟ نه! من آدمش نيستم يا به عبارتي آدم نيستم من و امثال من محكوميم به فنا محكوميم به زجر و عذاب به خاطر اينكه سعي مي كنيم راه درست رو انتخاب كنيم و آلوده نباشيم. اين روزا من حال و هواي آقاي بديعي فيلم طعم گیلاس رو دارم و ...
خدايا!! توان زيستن ندارم، رهايم كن