بيا ساقي
پست قبليم باعث يه سوء تفاهم با يكي از آشنايان شد كه اميدوارم متوجه شده باشه كه اون به اصطلاح معشوقه اينجانب توي روياهام بوده و بس و به خودش نگيره تا بيشتر از اين از دستش عصباني نشم! اين دو بيت رو هم تقديم ميكنم به ايشون كه ...
چو عاشق نمي شوي برو پشم بريس
صد كاري و صد رنگي و صد پيشه و پيس
در كاسه سر چو نيستت باده عشق
در مطبخ مدخلان رو و كاسه بليس
ديشب بعد از حدود دو سال انتظار موفق شدم يه قسمتي از خواسته ام رو برآورده كنم صد البته به لطف خالق يكتا كه جز به اراده و مصلحت اون هيچ ...
عشق شوري در نهاد ما نهاد
جان ما در پي سودا نهاد
بيا ساقي
امروز از معشوقه خياليم نه شنيدم خيلي روش حساب باز كرده بودم كه لااقل اين يكي پشتم رو خالي نكنه كه كرد. اصلاَ امروز از هر كي كه بگي نه شنيدم از دوست و همكار و خانواده!! نميدونم چي بنويسم اصلاَ تمركز ندارم حالم اصلاَ خوب نيست نميدونم براي چي زنده ام براي چي نفس مي كشم اين همه تلاش كردن و سختي كشيدن براي چيه؟! اين همه ناكامي براي چيه؟! باور كن كم آوردم، بي انگيزه شدم، جرات اونكاري رو كه بايد بكنم رو ندارم ديگه خسته شدم ميخوام راحت باشم. كدوم آسايش؟ كدوم آرامش؟ حتما بايد يه آدم شارلاتان و عوضي باشم تا بهم بها بدن؟ حتماَ بايد اونكاري رو ازش منع شديم بكنم؟ حتماَ بايد راه نادرست رو برم؟ نه! من آدمش نيستم يا به عبارتي آدم نيستم من و امثال من محكوميم به فنا محكوميم به زجر و عذاب به خاطر اينكه سعي مي كنيم راه درست رو انتخاب كنيم و آلوده نباشيم. اين روزا من حال و هواي آقاي بديعي فيلم طعم گیلاس رو دارم و ...
خدايا!! توان زيستن ندارم، رهايم كن
بيا ساقي
چه خوبه كه آدم هميشه تنها باشه و وابستگي به كسي نداشته باشه چه لذتي داره يه معشوقه خيالي داشته باشي!! تا نه بهت نارو بزنه نه بهت خيانت كنه نه اينكه بلايي سرت بياره كه عمري غصه اش رو بخوري و ...
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاك سر كوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چوبرنمي تابم
بشهر خود روم و شهريار خود باشم
زمحرمان سراپرده وصال شوم
زبندگان خداوندگار خود باشم
چو كار عمر نه پيداست باري آن اولي
كه روز واقعه پيش نگار خود باشم
اين روزا دلم جايي بنده!
بيا ساقي
امشب بعد از مدتها نشستم پاي برنامه هاي تلويزيون كه اي كاش ... واقعا حيف وقت من كه ترجيح ميدم كارتون ببينم و از اين دنياي به اصطلاح واقعي اي كه يه مشت گربه صفت براي ما ساختن دور باشم ترجيح ميدم توي اون دنياي به اصطلاح مجازي كه گويا مختص بچه هاست سير كنم تا اينكه افكارم رو بسپرم دست مشتي سياستمدار و تاجر كه كه از ازل تا ابد جز به منافع خودشون فكر نكردند و نمي كنند! واقعا حيف وقت كه بخوام انتقاد كنم و به نوعي بهشون مشروعيت بدم!!
از وقتي تو محل كار جديدم مشغول شدم كمتر فرصت ميكنم سري به حافظ و مولانا بزنم يا به قولي "سري در سر خم كنم" و تقريباَ تمام تعطيلات و مرخصي هام رو با كوهنوردي پر مي كنم و حالا هم براي خالي نبودن عريضه و تمام كردن اين پست بي معني اينو مي نويسم و ميرم. باشد تا كامروا شوم!!
در يار نظر كنم، خجل مي گردد
ور ننگرمش، آفت دل مي گردد
در آب رخش ستارگان پيدا اند
بي آب وي، آب همه گِل مي گردد
بيا ساقي
به نام خداوند كوه و دمن، كه جز مدح خلق نيايد زمن
كوه پشتوانه و پشتيبان زمين است، زيرا به يمن وجود او زمين آرام مي يابد و زير پاي آدميان استوار مي گردد. پس صعود به كوه حضوري شيرين در محضر پناهگاه انسان است. به كوه مي رويم تا به سهم خويش از نقش فرخنده او در تامين امنيت انساني سپاسگزار باشيم.
كوه يكي از نشانه هاي آشكار خداوند است. در آغوش كشيدن كوه به معناي سير در نشانه هاي توحيدي آفريدگار هستي است، پس صعود به كوه براي ارتقاي بينش توحيدي است. به كوه مي رويم تا موحدانه به سيماي پر هيبت و پر ابهت كوه بنگريم و به نوعي هيمنه و هيبت آفريدگار كوه را تجربه كنيم.
كوه تلاقي آب و خاك است، با آن كه بر بلنداي زمين خاكي است اما نبض دريا در دست اوست و آب از آنجا به دريا مي ريزد. پس به كوه مي رويم تا اگرچه خاكي و آلوده هستيم دستي نيز به سوي آب و پاكي دراز كنيم و در همهمه تيرگي ها سرشار از زلالي و تابناكي باشيم.
بر بلنداي كوه كه مي ايستي احساس مي كني به آسمان نزديك تري و اگر دستي بدان سو دراز كني ستاره خواهي چيد. به كوه مي رويم تا يك گام به آسمان نزديك تر شويم و با آنكه در زمين گرفتاريم، اما عطش آسماني شدن را با سفر به كوه فرياد مي زنيم.
اگر آسمانيان عرشي دارند كه برفراز آسمان است، كوه نيز عرش و اوج زمين است و حضور بر بلنداي كوه تصوير اوج همت انساني است و در كنار او بودن، تكيه زدن بر عرش زمين است.
كوه استوار و ايستاده است به كوه مي رويم تا از ايستادگي و استواري او درس بياموزيم.
جناب عشق بلندست، همتي حافظ
كه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند
عکس 1: منظره، گردنه کلکچال (تابستان 86)
عکس 2: مدفن سه کوهنورد، گردنه کلکچال (تابستان 86)
عکس 3: برج میلاد!، گلابدره (تابستان 86)
عکس 4: سنگ!، گلابدره (تابستان 86)
بيا ساقي
چقدر سخته كه آدم بخواد از خودش حرف بزنه اونم جايي كه هر كسي ممكنه سرك بكشه و بخونه! چه دوست، چه همكار، چه اعضاي خانواده و ...حتي آدمهاي كور و كچلي كه نميخواي سر به تنشون باشه. توي پستهاي قبليم كه همش ليلي بود و مجنون، شمس بود و مولانا، حافظ بود و عطار و باز هم ...؟!!
بكوي ميكده يارب سحر چه مشغله بود
كه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيست
بناله دف و ني در خروش و ولوله بود
گاهي اوقات به اين فكر ميكنم كه چي بودم و چي شدم؟ از كجا به اينجا رسيدم؟ به چي راضي بودم و به چي رسيدم؟!
اوقات خوش آن بود كه با دوست بسر رفت
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس كه آن گنج روان رهگذري بود
بعضي وقتها هم به جنبه مثبت قضيه نگاه مي كنم و خدارو شاكر ميشم كه با تمام سختيها و مشقتها تونستم تا حدي خودم رو كنترل كنم از قضيه دور بشم!
يكدو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
و زلب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستي درگ با شاهد عهد شباب
رجعتي مي خواستم ليكن طلاق افتاد بود
ولي! آيا بدون عشق هم ميشه؟ يعني بازم بايد ...؟
قياس كردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمي است كه به بحر ميكشد رقمي